سوپ ارزن نپخته با کله خرگوش یخ زده
اتفاقا با همین سوپ بود که اقتصاد و صنعت چین جون گرفت ... عذر می خوام زیتون هایی که تو
بشقاب بود تو خوردی؟
صورت حساب پرداخت نمیشه از داریو فو
ترجمه جمشید کاویانی ، نشر چشمه
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سوپ ارزن نپخته با کله خرگوش یخ زده
اتفاقا با همین سوپ بود که اقتصاد و صنعت چین جون گرفت ... عذر می خوام زیتون هایی که تو
بشقاب بود تو خوردی؟
صورت حساب پرداخت نمیشه از داریو فو
ترجمه جمشید کاویانی ، نشر چشمه
سوپ ارزن با کله یخ خرگوش یخ زده
اتفاقا با همین سوپ بود که اقتصاد و صنعت چین جون گرفت ... عذر می خوام زیتون هایی که تو
بشقاب بود تو خوردی؟
صورت حساب پرداخت نمیشه از داریو فو
ترجمه جمشید کاویانی ، نشر چشمه
تو اونجا با گلای رنگانگی
من اینجا پشت دیوارهای سنگی
تو با جنگل ، تو با دریا ، تو با کوه
منو اندازه ی یک فصل اندوه
من عادت می کنم با درد تازه
بازم تمرینات نمایش فکرم را مشغول کرده و نمی تونم روی کتابی که می خوانم تمرکز داشته باشم ، به خصوص که کتابی که در دست دارم هرمونوتیک و تئاتر نام دارد و به ارتباط انسان و فهم و چگونگی درک یک متن به عنوان یک اثر هنری می پردازد. جلسه قبل به نوعی شاهد طغیان یکی از بازیگرها بر علیه نقشش بودم" من نمی تونم این نقش رو بازی کنم ، من دوست ندارم همچین آدمی باشم" خوب اول از همه فکر می کنم خودم به عنوان کارگردان در مورد این بازیگر و نقشش اهمال کردم و به اندازه کافی به آن توجه نکردم و بیشتر وقتم را صرف دیگر نقش ها کردم . در نمایش همه نقش ها ارزش مساوی دارند و همگی آنها شایسته ی آن را دارند که کارگردان و بازیگران بدانها توجه کند و هیچ نقشی کم اهمیت نیست . اما گاهی اتفاق می افتد بازیگر در مواجهه با نقشی که قرار است بازی کند دچار مشکل و بحران شود. یادم می اید هنگامی که نقش کارگردان را در نمایشنامه چیزی شبیه زندگی حسین پناهی تمرین می کردم با مرگ کارگردان در پایان نمایشنامه مشکل داشتم برایم این سوال پیش آمده بود چرا این آدم باید بمیرد چرا یک انسان تاوان اشتباهات خود را اینچنین باید پس دهد. آیا اصلا اشتباهی رخ داده است. با کارگردان وارد بحث شدم و از نظر منطقی مجاب شدم که این نقش باید بمیرد آما با این حال نمی توانستم زیر بار این مرگ بروم و به دنبال راهی بودم که سرنوشت نقش خود را تغییر دهم. هر چه تمرین جلوتر می رود بازیگر می تواند یه درک بهتری از نقش موقعیت او پیدا کند . روز اجرا که در واقع می توان آن را روز تمرین نهایی نام نهاد این درک به کاملترین شکل خود می رسد. یادم می آید در روز اجرا وقتی به پایان نقش خود نزدیک شدم خودم را با مرگ مواجه دیدم و در ان لحظه نسبت به هر چیزی برایم پذیرفتنی تر و خواستنی تر بود و اصلا اتفاق تلخی نبود و مرگ چون زن ظریفی زیبا و چشمانش باشکوه بود. آن وقت فهمیدم مرگ یه تاوان غیر منصفانه است به قول یک اندیشمند مرگ تنها چیزی است که عادلانه میان انسانها تقسیم شده است. تئاتر همینه ، درک کاملتر از زندگی
یه ضرب المثل امروزی در مورد ازدواج وجود دارد که به شما می گوید
با طناب پوسیده ی پدر و مادرت به ته چاه نرو